هنوز...، در پیچ و تاب چادر گُل گُلی ات گم شده ام
از همان روزها که باد از لابه لای اقاقیا صدایت می زد و چادرت در فکر پرواز بود.
سال هاست گم شده ام،
از همان روزها که رادیو می گفت
محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید
و من پناهگاهم را زود یافتم
و
در آن گم شده ام.
آخرین چهارشنبه تعطیلات بود یعنی همان چهارشنبه هفته ی دوم فروردین، که زودتر از معمول از خواب پا شدم. حس و حالم همچین بگویی نگویی حس و حالِ گشت و گذار و جستجو و کشف بود و با توجه به اوضاع و احوال، تهران گردی دمِ دست ترین و ساده ترین راه بود برای ارضای این حس. این شد که سری زدم به منابع دور و بَرم و دست گذاشتم روی موزه آقای مقدم. خانه ای که حدود صد و پنجاه سال از عمرش می گذرد و زمانی زوجی هنرمند، فرهنگی و عاشق را در خود جای داده است. نشانی اش سرراست است و رسیدن به آنجا در آن روزهای خلوتی تهران سهل. خیابان حافظ را که سرازیر شوی و به میدان حسن آباد برسی و آن جا به چپ بپیچی و بروی توی خیابان امام و شیخ هادی را رد کنی، می رسی به خانه آقای مقدم که حالا موزه شده و صبح تا شب پذیرای آدم هایی ست که ناامیدانه به هر جایی سرک می کشند تا رموز لذت از زندگی را کشف کنند و آنجا تلنگری می خوردند که شاید هنوز بشود کاری کرد تا کمی زندگی کرد؛ شاید ناامیدانه، ولی شاد. سرگذشت آدم هایی مثل مقدم، از آن دسته تلنگرها بود و ما هم به یقین، از آن دسته آدم ها !
می گویند در بازار سید اسماعیل یا همان سد اسمال خودمان همه چیز پیدا می شود از پشم خروس تا ادوات ارتباطی هفتاد سال پیش. آنجا هم به نوعی بازار سد اسمال است. البته بازار سد اسمالِ فرهنگ و هنر. این خانه همه چیز دارد و ندارد؛ از اندرونی و سرسرا تا دیوار تجدد و حوض خانه. از استخر و آب نما تا گلخانه و کتابخانه و اتاق صدف. پسر احتساب الملک - از صاحب منصبان دوره قاجاریه - همه کار کرده تا آرزو به دل نماند. او بعد از تحصیل تاریخ هنر، باستان شناسی و نقاشی در فرنگستان به اتفاق همسر فرانسوی اش سلما، به تهران برگشته و در خانه ی پدری گنجینه ای فراهم آورده که آبِ دهان آدم را راه می اندازد؛ سال ها در دانشگاه تهران درس داده و در کتابخانه اش دود چراغ همراه با عطر کاغذ های کاهی خورده است؛ به گوشه کنار ایران سفر کرده و مجموعه ای از اشیای عتیقه - شامل تنگ، اشکدان، سفالینه، کاشی و کاسه بشقاب هایی که قدمت بعضی هاشان به هزاره های دوم وسوم پیش از میلاد می رسد - گرد آوری کرده است؛ نقاشی کرده و طرح زده و کاردستی های چشم نواز در کارگاه- کتابخانه اش خلق کرده است. و جدای از این ها، سال ها در کنار همسری با فرهنگ، پایبسته به پیمان عجیبشان بر نداشتن فرزند، یحتمل عاشقانه زندگی کرده است.
این یادداشت، وصف لقمه ای بود از خوراکی لذیذ. امید که دوستان فرصت کنند و لذتش را ببرنند.
می ترسم پایه ی عشقمان، با اولین همآغوشی لق شود
و با دهمین فرو ریزد!
شاید بهتر باشد نظاره گر همآغوشی هایت با دیگران باشم
و هر بار آرزو کنم
پایه ای لق شود و فرو ریزد!
پیری ست یا دردِ بی درمان؟
نزدیک می شوم گاهی، کورسویی یافته ام انگار
و بی تاب، ابرها را می زنم کنار
با همین دستم،
دست آخر
تاریکی ست و خاموشی
و بعد روشنی ست و نیستی
و من باکم نیست،
هنوز ذره زمانی باقی ست
من همین جایم ... همین نزدیکی ها
مانند بوکسوری که بارها نقش زمین شده و باز از پسِ هوک راستِ سنگینِ حریف دست به طناب برمی خیزد و از میان پف کرده های خون آلود، باز و بسته، زیر چانه حریف را نشانه می رود...
از آن روست، که از گریستن باز مانده ام
(دون ژوان - لرد بایرون)
این قصه تکراری ست انگار
یکی پلیس می شد و یکی خر. دیگران سعی می کردند بپرند پشت خر، و پلیس دستپاچه که خود زمانی خر بوده، نمی دانست چپی ها را بزند و خر کند و یا راستی ها را. طرفِ چپی ها می رفت راستی ها می پریدند روی خر و برعکس. و عاقبت دو سه نفری لذت خر سواری را می بردند و آنقدر قیل و قال و تقلا می کردند تا خر بخت برگشته می پکید و یا بهتر بگویم خر بیچاره می رید و ...
و به نظر می رسد خر پلیس یکی از آموزنده ترین بازی های دوران بچگی امان بود. در حقیقت شبیه سازی زندگی آینده مان بود و خودمان خبر نداشتیم. حالا هم به نوعی خر شده ایم و مشکلات (آدم ها هم، صد البته جزو مشکلات هستند) یکی پس از دیگری می پرند بر گُرده امان و از پلیس دست و پا چلفتی هم کاری ساخته نیست. آن زمان ها ظرفیت خری امان دو یا سه نفر بود و این روزها، بزنم به تخته از اعداد انگشتان دست هم فراتر می رود.
حالا تا کی می پُکیم و به ... می رویم ... الله و اعلم
پ ن یک : سوء برداشت نشود. مخاطب این متن فقط مردان نیستند. به عبارت دیگر خر می تواند ماده و یا نر باشد !
پ ن دو : خر پلیس، زمان بچه گی های ما بیشتر مرسوم بود، مایی که دوران نوجوانی امان را در دهه ی شصت سپری کردیم آن موقع که انقلاب بود و جنگ؛ نه از دیسکو و رقص و نوشگاه خبری بود و نه از پلی استیشن و دیش و پیامک !
خانه ات را اجاره داده ای و رفته ای جایی دور...
همراهت را فروخته ای، همراه همه ی نشانی هایش انگار
گویا در فکر کوچی هر روز
شنیده ام چهره ات نیز، همان نیست که بود
با خود چه کرده ای؟
با من چه کرده ای؟
باشد ... باشد
من هیچ نمی خواهم ... هیچ
فقط بگذار هر لحظه که دلتنگت شدم
هر وقت که دیوانه در کوچه ها گشتم و ندیدمت
هر آن که چشم هایم خیس شد از ندیدنت
کتاب چهره ات را در آغوش گیرم و برگ هایش را یک به یک نوازش کنم
فقط همین.
من که دیگر هیچ نمی خواهم ... هیچ