قرار بود اواخر اسفندماه ، چند خطی بنویسم از کرده ها و ناکرده ها، گقته ها و ناگفته ها، دیده ها و نادیده های سال رو به پایان 87 که نشد ! در حال و هوای بهاری اسفند ، در تب و تاب خانه تکانی و خرید شب عید از روزی به روز بعد افتاد و دست آخر نا نوشته ماند. بعد هم که تعطیلات نوروز 88 از راه رسید و افتادیم توی دور دید و بازدید و گشت و گذار و بعدتر دوباره کار و اسیری و اجیری برای لقمه ای نان و باز هم نشد که نشد و نه از کمبود وقت که می شود آن را ساخت که از خستگی و بی حوصله گی و وسواس بود شاید. حال که دیدم اردی بهشت هم رو به پایان است بر آن شدم تا نیشتری به این غده ی چرکین ِ حاصل از نا نوشتن بزنم، شاید ذره ای از دردش کاسته شود .
... و ازچه ننوشتم ؟
...
..........................
... و امروز نهم خرداد است و نا نوشته ها، هنوز نا نوشته مانده !!!
نمایشگاه کتاب - شبستان - راهرو ۲۵- غرفه ۲۴ - نشر حوض نقره
شیرین و خاطره انگیز
...دیشب تلفنی با او صحبت کردم. حالش خوب بود. گفت یک کار جدید شروع کرده. یک چیزهایی درباره ی ققنوس و غَلیواژ می گفت که درست نفهمیدم . آمدم بگویم چرا پرت و پلا می گویی. حرفم را خوردم. گفتم حالا چی شده یاد این ها افتاده ای. چیزی نگفت.
صبح زود زنگ زدند که حکم را اجرا کرده اند، بیایید برای بردن جنازه. شوکه شده بودم. زنگ زدم به مژده که بیاید. محمود زل زده بود به دیوار اتاق . به او آب قند دادم. مژده که رسید دو تایی زیر بغل محمود را گرفتیم و از پله ها بردیمش پایین و گذاشتیمش توی ماشین. خیس عرق بود و لرز داشت. راه افتادیم. به چهار راه کاج که رسیدیم چراغ قرمز شد. نایستاد. پلیس افتاد دنبالمان. مژده اعتنایی نکرد. میدان اناری را که رد کردیم دیگر ندیدیمش پشت سرمان. اهمیتی نداشت. ده دقیقه بعد جلوی در بزرگ زندان بودیم. هیچ کس آنجا نبود الا پیرمردی که آن طرف، به دیوار تکیه داده بود وسیگار می کشید. یک قفس بزرگ گذاشته بود کنارش . پیاده شدیم. پرنده سیاهی گوشه قفس کز کرده بود. پیرمرد پا شد و آمد طرفمان و پرسید:
" ساعت ملاقات کی میشه؟"...
....
...
و هنوز ماهی قرمز شب عید
می میرد از بی کسی در کاسه
و سبزه می خشکد
پس از 13 روز
در مراسم آیینی نوروز
و من خواهم مرد
پس از اندکی سال
زودِ زودِ زود.
از مجموعه شعر آبسوارک، سروناز سیدی
... و او ۳ روز است که رفته...
چنین گویند که عبدالله طاهر یکی را از بزرگان سپاه خویش بازداشته بود هر چند در باب او سخن گفتندی از وی خوشنود نگشت. پس چون حال بدانجا رسید و هر کس از کار او نااومید گشتند، این بزرگ را کنیزکی بود فصیحه، قصه ای نوشت و آن روز که عبدالله طاهر به مظالم نشست آن کنیزک روی بربست و به خدمت وی رفت و قصه بداد و گفت : ای امیر هر که بیابد بدهد و هرکه تواند بیامرزد. عبدالله گفت : ای کنیزک گناه مهتر تو بزرگ تر از آن است که آن را آمرزش توان کرد. کنیزک گفت : شفیع من به تو بزرگتر از آن است که باز توان زد. گفت : کدام است این شفیع تو که باز نتوان زد؟ کنیزک دست از روی برداشت و روی بدو نمود و گفت : اینک شفیع من! عبدالله طاهر چون روی کنیزک بدید تبسم کرد و گفت : بزرگا شفیعا که تو آوردی و عزیز خواهشی که تراست! این بگفت و بفرمود تا آن سرهنگ را خلاص دادند و خلعت داد و بنواخت و بجای او کرامتها کرد و این بدان یادکرده شد تا بدانی مرتبت روی نیکو تا کجاست و حرمت او تا به چند است.
نوروزنامه
عمربن ابراهیم خیام نیشابوری
موسیقی به من امکان می داد به درون خودم بروم و آنجا چیزهایی تازه کشف کنم: تنوعی که در زندگی جسته و نیافته بودم، و نیز در سفر که با این همه حسرتش را هنوز همین جریان آهنگین در من می انگیخت که امواج آفتابی اش را می آورد و کنارم فرو می نشانید. تنوع دو گانه. به همان گونه که طیف ترکیب نور را در نظر ما عیان می کند، هارمونی کسی چون واگنر یا رنگ های نقاشی چون الستیر امکان می دهد آن جوهره کیفی احساس های انسان دیگری را (که عشق به دیگری امکان رخنه به آنها نمی دهد) بشناسیم. سپس تنوع در بطن خود اثر، با تنها وسیله ای که به راستی تنوع را ممکن می سازد، یعنی گردآوردن فردیت های متنوع در یک جا.
سدوم و عموره(ص 185)
در جستجوی زمان از دست رفته
مارسل پروستچند روز پیش به همراه پری جان و آنی خانم برای کاری از خانه خارج شدیم و با ماشین راه افتادیم توی خیابان های تهران بزرگ؛ سر راه به کوچه ای یک طرفه رسیدیم حوالی خیابان شادمان که عرضش به اندازه رد شدن دو ماشین از کنار هم بود. سمت چپ حرکت می کردم که یک آقای بنز شاخ تو شاخ من در آمد؛ ایستادم؛ کمی حرص خوردم و توی دلم غرولند کردم و با کسب اجازه از ماشین بغلی رفتم به راست تا آقای بنز محترم رد شود. اما انگار همین مکث کوتاه من به مذاقشان خوش نیامد و سبب شد دستی به تندی برایم تکان دهد که "بجنب مرتیکه!" و بنده ی حقیر که گاه گاهی در رانندگی بد جور از کوره در می روم شیشه را کشیدم پایین و با آمپر چسبیده، داد وهوار کردم که "خلاف آمدی چیزی هم طلبکاری!" و دوستمان، آقای بنز هم با کمال صداقت در روز روشن داد زد که "کی گفته ورود ممنوع هست این خیابان!" و خلاصه دردسر ندهم، رگهای گردن هامان بیرون زد و یک به دو کردیم و ماشین های پشتی دست بر بوق همراهیمان کردند تا بلاخره راه افتادیم وخوشبختانه کار به پیاده شدن و خدای ناکرده قفل فرمان در آوردن و اعمال قبیح دیگرنکشید. آن سر کوچه تابلوی ورود ممنوع را به پری جان نشان دادم؛ او هم گفت بهتر بود خودت را کنترل می کردی و من هنوز توی این فکر بودم که برگردم وحسابش را کف دستش بگذارم! نیم ساعتی طول کشید تا رعشه ام فروکش کرد. سر جایش که برگشت اعصابم، دیدم حق با پری جان است؛ این راهم بگویم که خودم هم بارها به این و آن گفته بودم که: جلوی خودشان را بگیرند وخشمشان را فرو ببرند در برابر ناسزا گویی آدم ها به خصوص جلوی بچه ها که استاد یادگیری هستند و پس فردا رفتار های ناهنجار آدم بزرگ ها را موبه مو تکرار می کنند؛ که: این قبیل درگیری ها لزوما ختم به خیر نخواهد شد و احتمال ضرب و جرح ، سرشکستگی وحتا نفس آخر را دادن، کم نیست؛ و مهمتر آن که: زیاد به فکر حق وحقوقشان نباشند، البته در رانندگی!!!
اسپینوزا
مرگ دیگر چیز مهمی نبود
آن وقت
از ته شب، چشم هایی به رنگ دریا
صدایم زدند
و
دیگر کسی صدایم نزد
برگرفته از مجموعه داستان "دیگر کسی صدایم نزد"(امیرحسن چهل تن)
در گذر از راه باریکه ها بانوان مقدمند و در گذر از خیابان ها عابران!
وسط خیابان، پای پیاده ، عقب کشیدم تا او که مقدم بود با اتومبیل سیاهش، بی تشویش بگذرد.