کسی محکم به در می کوبید.اول فکر کردم خواب می بینم اما کم کم حواسم آمد سر جایش.دست بردار نبود .باز هم کوبید.حالا صدایش را هم می شنیدم:
-پاشا جان ،حالت خوبه ؟ پاشا ...پاشا...؟
شیرین خانم بود،همسایه بالایی گفتم : آره خوبم ،خواب بودم !...صدایم از در اتاق هم بیرون نرفت.باز هم کوبید به در .ممکن بود در را بشکند.روپوش را زدم کنار .با یک غلت خودم را انداختم پایین تخت و بعد سینه خیز روی آرنج هایم به طرف در اتاق رفتم .زیر چارچوب در اتاق بودم که باز هم کوبیدند. صدای یک مرد هم می آمد.اول فکر کردم باباست ،اما وقتی اسمم را بلند داد زد فهمیدم پدر شیرین خانم است .اگر طول می دادم حتما در را می شکستند ،شاید هم زنگ می زدند به پلیس . بدم نمی آمد در را باز نکنم و برگردم تو رختخواب و خودم را بزنم به خواب و ببینم چه می کنند .اما دلم به حال شیرین خانم سوخت.حیوونکی خودش کم دردسر داره حالا باید جوش من را هم بزند.از آن گذشته مامان یاسمین هم هست دیگر.
خودم را رساندم به در و داد زدم : کیه ؟
شیرین خانم گفت : پاشا جان خوبی ؟ این درو می تونی باز کنی ؟
به کاناپه کنار در تکیه کردم و نیم خیز شدم و دستگیره در را چرخاندم و با سینه آمدم روی زمین .در باز شد.شیرین خانم همان صندل های پاشنه دار قهوه ای را پایش کرده بود .ناخن های پایش هم بادمجانی بود.صندل هایش را کند و آمد تو و کنارم دو زانو نشست.خیلی دوست داشتم سرم را بگذارم روی پایش.دست کشید روی سرم و گفت:
نیم ساعته پشت درم...چرا جواب نمی دادی ؟ دلواپست شدم ...
پریدم تو حرفش که : خواب بودم
گفت : پدرت کی می آد ؟
گفتم : مگه ساعت چنده ؟
گفت: شش و نیم!
گفتم: دیر کرده ! قرار بود ساعت دو برگرده.
گفت: می خوای بیای پیش ما تا بیاد ؟
تو این چند سال این اولین باری بود که این جوری می گفت. دل خوشی از بابا نداشت، اگر هم سری می زد حتما به خاطر من بود.
گفتم : نه فقط اگر ممکنه کمکم کنین برم اون بالا. بابا بالای کمدی که زیر پنجره کوچک اتاق بود جایی برایم درست کرده بود که هر وقت حوصله ام سر می رفت بلندم کند بگذاردم آنجا. پنجره آلومینیومی کشویی درست رو به پیاده رو باز می شد . آنوقت فقط پایین پا و کفش های آدم هایی را که رد می شدند می دیدم . یاسمین عصر ها از سر کار بر می گشت. همیشه کفش های قشنگ می پوشید. چند بار هم وقتی با بابا می رفتیم بیرون توی راه پله دیده بودمش.خودش هم مثل کفش هایش خوشگل بود. یکبار هم دستی به سرم کشیده و لپم را بوسیده بود .
به هر زحمتی بود کمکم کرد بروم بالا.بعد گفت:
می خوای جایی زنگ بزنی ؟ تلفن بیارم ؟
گفتم : نمی دونم !
بعد گفت : من باید غذا رو بذارم رو بار ،دوباره بر می گردم .اگه کاری داشتی ...ببینم تو اصلا می تونی خودت بیای پایین ؟
گفتم:آره. دروغ گفتم . همیشه بابا می آوردم پایین . چند بار هم همانجا خواب رفته بودم .
گفت: به پدرت بگو حتما برا اینجا یه خط تلفن بگیره، از نون شب هم واجبتره سرم را تکان دادم .می دانستم بابا چند بار خواسته این کار را بکند اما پولش نرسیده.حالا اگر همین را به شیرین خانم می گفتم حتما می گفت چطور پول داره از این زهرماری بخره و بریزه تو شیکمش اما پول نداره یه خط تلفن بخره. آن وقت مجبور بودم به او بگویم این دیگه به شما ربطی نداره و خیلی بد می شد.
شیرین خانم در را بست و رفت.دلم بد جوری برای بابا شور می زد.پنجره کوچک کشویی را باز کردم.توری داشت.نرده هم داشت .اگر نداشت می توانستم یک غلت بزنم و بروم تو پیاده رو. سرم را گذاشتم روی بالشی که همیشه آنجا بود و به پهلو خوابیدم، رویم به پیاده رو بود. منتظر پای بابا بودم.
دیشب من و بابا تا صبح بیدار بودیم.عکس مامان را گذاشته بود روی میز کنارگلدان کوچک با چند شاخه گل نرگس که مامان خیلی دوست داشت. دو تا شمع هم روشن کرده بود.چهار لیتری اش هم گذاشته بود کنار خودش.چند تا پیک زد تا شارژ شد.به من هم داد.اولین بار بود. همیشه می گفت تا هجده سالگی باید صبر کنم،دیشب یادش رفته بود هنوز هجده سالم نشده.حالم خیلی خوب شده بود. تازه فهمیدم چرا بابا هر شب می خورد.
دیشب تا صبح خورد و آواز خواند وگریه کرد وبوسیدم و نازم کرد.از مامان هم گفت.این که چقدر دوستش داشته.راستش من هم مست کرده بودم.حالم عجیب خوب بود.اشکم درآمد. صبح هم پا شده بود،مرا خوابانده بود توی تخت و رفته بود مدرسه . زنگشان دو می خورد . نکند طوریش شده باشد.
هوا هم داشت تاریک می شد.همین جور که فکر های ناجور می کردم خواب رفت.
چشمهایم را که باز کردم چراغ اتاق روشن بود.تو پیاده رو هم هیچ چیز پیدا نبود. سرم را برگرداندم . دیدمش . نشسته بود روی کاناپه . یک جعبه سفید بزرگ روی میز بود. سیگار را گذاشته بود گوشه لبش و زانوهای یک جفت پای بی تن و بدن را خم و راست می کرد...
احساس می کنم کارگران سر کارم گذاشته اند . قول و قرار های اول سال را فراموش کرده اند انگار . از کوهنوشته ها که سه برنامه عقب افتاده اند و انگار نه انگار! فکر کنم لازم باشد در نشستی دوستانه گلایه هایم را ابراز کنم. شاید هم لازم باشد چکشی(!) ادبشان کنم. حالا که این طوری شده من هم دورشان می زنم و قسمتی از یک نیمچه داستان را اینجا می گذارم.اگر قلابتان گیر کرد بگویید تا ادامه اش را بفرستم بالا . در ضمن قول می دهم حالشان را بگیرم....
دوستان بیایید ببینمتان!
****
کسی محکم به در می کوبید.اول فکر کردم خواب می بینم اما کم کم حواسم آمد سرجایش.دست بردار نبود .باز هم کوبید. حالا صدایش را هم می شنیدم.
پاشا جان ،حالت خوبه ؟ پاشا ...پاشا...؟
شیرین خانم بود،همسایه بالایی. گفتم : آره خوبم ،خواب بودم !... .صدایم از در اتاق هم بیرون نرفت.باز هم کوبید به در .ممکن بود در را بشکند . روپوش را زدم کنار .با یک غلت خودم را انداختم پایین تخت و بعد سینه خیز روی آرنج هایم به طرف در اتاق رفتم. زیر چارچوب در اتاق بودم که باز هم کوبیدند.صدای یک مرد هم می آمد.اول فکر کردم باباست ،اما وقتی اسمم را بلند داد زد فهمیدم پدر شیرین خانم است .اگر طول می دادم حتما در را می شکستند ،شاید هم زنگ می زدند به پلیس . بدم نمی آمد در را باز نکنم و برگردم تو رختخواب و خودم را بزنم به خواب و ببینم چه می کنند .اما دلم به حال شیرین خانم سوخت.حیوونکی خودش کم دردسر دارد حالا باید جوش من را هم بزند.از آن گذشته مامان یاسمین هم هست دیگر.
خودم را رساندم به در و داد زدم : کیه ؟
شیرین خانم گفت :پاشا جان خوبی ؟ این درو می تونی باز کنی ؟
به کاناپه کنار در تکیه کردم و نیم خیز شدم و دستگیره در را چرخاندم و با سینه آمدم روی زمین .در باز شد.شیرین خانم همان صندل های پاشنه دار قهوه ای را پایش کرده بود .ناخن های پایش هم بادمجانی بود.صندل هایش را کند و آمد تو و کنارم دو زانو نشست.