ایده آل مطلق ، بستن در سینما هاست !!!
سر ظهر تو ماشین نشسته بودیم و سر خوش و شادمان می رفتیم طرفای کاخ سعد آباد . نادر کنارم بود و بقیه بر و بچه ها عقب . نزدیکیای ونک بودیم که نادر sms ای که تازه برایش رسیده بود بلند خواند. ماتم برد. گفت : "مگه خبر نداری ؟" ... نه خبر نداشتم .با همان صدای گرم هامون وار گفت : " آخه زنمه ، عشقمه ، دوسش دارم " ..." مرا تو بی سببی نیستی به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل "... " آقا مارو فراموش کردی ؟"... یخ کرده بودم دیگر ! همین جور پشت فرمان یاد خیلی ها افتادم ! یاد مهر جویی ، یاد تقوایی و... یاد جهانگیر کاغذ بی خط و شنگول و منگولش.
حالا دیگر ... می ماند یاد و خاطره اش و وراجی های این و آن و خسرو خسرو کردنشان . هستند تا ببرندش به آسمانها که خسرو چنین بود و چنان ... صداقت داشت و مرام داشت و اهل رفاقت بود و عاشق بود و ...
تلویزیون هم که در داخل کادر تنگ و تارش ، چند نفری را مرثیه خوان نمایش داد و چند کلیپ و ... . و به وظیفه خودش به نحو احسن عمل کرد !
ولش کن بابا ... همین است دیگر ... حوصله ندارم !!
تاملات نابهنگام
فردریش نیچه

برنامه سوم کوتاه بود و یک جورایی غیر تکراری . جمعه نهم فروردین 87. هوایی ابری آفتابی و کمی سرد و باز هم چین کلاغ و دره سر سبزش . قرار بود تا در کنار برنامه های معمول ، هر از چند گاهی فسقلی را هم به کوه و بیابان بیاوریم (متاسفانه به رغم شروع خوب، این گونه نشد). به هر حال با وجود سردی هوا و بادی که در آن دره تاز گی نداشت به اتفاق پریزاد ، سهیل و همسرش راهی شدیم و البته آندیا خانم( فسقلی) ، سوار بر کول من . حواسم بیشتر به آندیا بود و این که کاری نکنم تا زده شود از کوه و خواب و خیال های من برای آینده اش به باد رود! نیم ساعتی رفتیم و به چشمه عمو رضا رسیدیم . دختر عموی نازنینم ، غزل آن زمانها که کوچکتر بود اسمش را گذاشته بود چشمه عمو رضا . آبی که این روزها از سوراخ لوله پلیکای بیرون زده از خاک ، کنار سنگی بزرگ در حاشیه راه جاریست ، سالها پیش از لا به لای سبزه های عمودی کوه ، ریز ریز بیرون می ریخت و گواراتر بود انگاری . هوا سرد تر از آن بود که مجالی برای صبحانه باشد. کمی با سوسکهای سیاه و دوست داشتنی کوه بازی کردیم و چیزکی خوردیم و برگشتیم به هوای کله پاچه، که میانه راه هوایش از سرمان رفت و برای صبحانه به خانه برگشتیم و جایتان خالی ،خاگینه پف کرده ی خوب جا نیافتاده ی دستپخت بنده بد جور چسبید به دلمان!
کوه نوشته ها را که تا برنامه سوم امسال آمده بودم ، با سرعت بیشتری به روز خواهم کرد .حدود ده پانزده برنامه عقبم !!!! خوشبختانه دوستم ،سهیل تمام آنها را ثبت کرده و به خاطر آوردنشان زیاد سخت نیست.چند برنامه اخیر هم پر و پیمان بودند و جذاب و به یاد ماندنی . "پرسون" و" کلون بستک" در البرز مرکزی . بی نظیر و دوستداشتنی . حالا خواهم گفت ! ....
بهتر است از پر حرفی دست بکشم که به قول فرنگی ها :
! Actions speak louder than words