تبليغاتX
شلم شوربا
 

 

ایده آل مطلق ، بستن در سینما هاست !!!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط ژولین سیفعلی مراد |

 

سر ظهر تو ماشین نشسته بودیم و سر خوش و شادمان می رفتیم طرفای کاخ سعد آباد . نادر کنارم بود و بقیه بر و بچه ها عقب . نزدیکیای ونک بودیم که نادر sms ای که تازه برایش رسیده بود بلند خواند. ماتم برد. گفت : "مگه خبر نداری ؟" ...  نه خبر نداشتم .با همان صدای گرم هامون وار  گفت : " آخه زنمه  ، عشقمه  ، دوسش دارم " ..." مرا تو بی سببی نیستی    به راستی صلت کدام قصیده ای   ای غزل  "... " آقا مارو فراموش کردی ؟"...                      یخ کرده بودم دیگر  !  همین جور  پشت فرمان    یاد خیلی ها افتادم  !   یاد مهر جویی ، یاد تقوایی و...  یاد جهانگیر کاغذ بی خط  و    شنگول و منگولش.

حالا دیگر ... می ماند یاد و خاطره اش   و  وراجی های این و  آن  و  خسرو خسرو کردنشان  .  هستند تا ببرندش به آسمانها  که خسرو  چنین بود و چنان ... صداقت داشت و  مرام داشت و اهل رفاقت بود و عاشق بود  و  ...

تلویزیون هم که در داخل کادر تنگ و تارش   ، چند نفری را مرثیه خوان نمایش داد و چند کلیپ  و ...  .   و به وظیفه خودش به نحو احسن عمل کرد  !

ولش کن بابا ... همین است دیگر ... حوصله ندارم !!

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط ژولین سیفعلی مراد |

من به هوای سرد و پاک کوهستان صعود کرده ام ،تا بالاترین ارتفاعی که تا کنون فیلسوفی توانسته،تا جایی که تمام تیرگی ها و غبارها از میان می رود و سرشت اصیل چیزها با صدایی زمخت و خشن  ولی به طرز وصف ناپذیری قابل درک ،سخن می گوید!

                                                                      تاملات نابهنگام

                                                                                                     فردریش نیچه

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط ژولین سیفعلی مراد |

   

 

برنامه سوم کوتاه بود و  یک جورایی غیر تکراری  . جمعه  نهم  فروردین 87. هوایی ابری  آفتابی و کمی سرد  و باز هم چین کلاغ و دره سر سبزش  . قرار بود تا در کنار برنامه های معمول  ، هر از چند گاهی  فسقلی را هم به  کوه و بیابان بیاوریم  (متاسفانه به رغم شروع خوب، این گونه نشد).  به هر حال با وجود سردی هوا و بادی  که  در آن  دره  تاز گی نداشت به اتفاق پریزاد ، سهیل و همسرش راهی شدیم و البته آندیا خانم( فسقلی)  ،  سوار بر کول من .  حواسم بیشتر به آندیا بود و  این که کاری نکنم تا زده شود از کوه   و خواب و خیال های من برای آینده اش به باد رود!  نیم ساعتی رفتیم و به چشمه عمو رضا رسیدیم . دختر عموی نازنینم ، غزل  آن زمانها که کوچکتر بود اسمش را گذاشته بود چشمه عمو رضا . آبی  که این روزها از سوراخ لوله پلیکای بیرون زده از خاک  ، کنار سنگی بزرگ  در حاشیه راه جاریست  ، سالها پیش از لا به لای سبزه های عمودی کوه ،  ریز ریز بیرون می ریخت  و گواراتر بود انگاری . هوا سرد تر از آن بود که مجالی برای صبحانه باشد. کمی با سوسکهای سیاه و دوست داشتنی کوه بازی کردیم و چیزکی خوردیم و  برگشتیم به هوای  کله پاچه، که میانه راه  هوایش از سرمان رفت و برای صبحانه به خانه برگشتیم  و جایتان خالی ،خاگینه پف کرده ی  خوب جا نیافتاده ی  دستپخت بنده   بد جور چسبید به دلمان! 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط ژولین سیفعلی مراد |

آنها را اخراج کردم. وبال گردنم بودند تا کمک دستم . کارگران را می گویم ! حالا دیگر خودم می مانم و خودم. باکی نیست. ادامه می دهم. جدی می گویم. نه برای خالی نبودن عریضه ! برای بودن خودم ...

کوه نوشته ها را که تا برنامه سوم امسال آمده بودم ، با سرعت بیشتری به روز خواهم کرد .حدود ده پانزده برنامه عقبم !!!! خوشبختانه دوستم ،سهیل تمام آنها را ثبت کرده و به خاطر آوردنشان زیاد سخت نیست.چند برنامه اخیر هم پر و پیمان بودند و جذاب و به یاد ماندنی . "پرسون" و" کلون بستک" در البرز مرکزی . بی نظیر و دوستداشتنی . حالا خواهم گفت !  ....

بهتر است از پر حرفی دست بکشم که به قول فرنگی ها  :

  ! Actions  speak   louder  than  words

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط ژولین سیفعلی مراد |