تبليغاتX
شلم شوربا
آخرین باری که حسرت حال و روزگار کسی را خوردم، زیر تاق مقبره بابا طاهر بود. پیرمردی کنار سنگ قبر عریان ِ بابا نشسته بود،  نی می زد و آواز می خواند. می گفت همیشه همان جاست. می گفت خواندنش دلی ست. حالش که نباشد نمی خواند. مردمی که حالی می کردند دست به جیب می شدند. کم هم نمی دادند. اسکناسی آبی، توی جیب پیراهنش گذاشتم و کنارش نشستم.

ته که ناخوانده ای علم سموات              ته  که  نابرده ای ره در خرابات

ته که سود و زیان خود ندانی               به یاران کی رسی هیهات هیهات

...

پایین تر اتاقکی دارد، دو در سه.  صبح ها، رختخوابش را گوشه اتاق جمع می کند و بخاری هیزمی را خاموش. دست و صورتش را آبی می زند. نان و پنیری  می خورد. نی اش را بر می دارد و  راه می افتد به طرف گنبد هشت ستون بابا.

نه بدهکار کسی ست ، نه طلبکار. هرچه می دهندش می گذارد توی جیب پیراهنش. عصرها به اندازه ی نان و پنیر و چند تا سیب زمینی و یک بطر آب معدنی  برمی دارد و توی جیب شلوارش می گذارد و راه می افتد به طرف اتاقک. باقی پول ها را هم سر راه به این و آن می دهد.

...

زدست عشق هر شو حالم این بی           سریرم  خشت و بالینم  زمین  بی

خوشم این بی که مو ته دوست دیرم       هرآن ته دوست داره حالش این بی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 8:23 قبل از ظهر توسط ژولین سیفعلی مراد |

هوا دیگر آنقدرها آفتابی نمی شود! خنکی اش گاه گاه به سردی می زند.   برگ ها،  زرد و قرمز و خشک ِ خشک. باران، نیمه های شب ، گاه گاهی زمین را خیس می کند. برف هم هنوز خجالت می کشد. گاهی از پشت کوه سرک می کشد. زرد، قرمز، خیس، خنک، کم نور، آفتاب، ابر، پاییز، پاییز، پاییز ....

به همه گفته ام پاییز را دوست دارم!... دارم؟... دارم؟ ... نمی دانم!

  حالا باید کم کم ببندیم پنجره ها را. درزها را بگیریم. پتوها را بیرون بکشیم. به هم نزدیک تر بشویم،گرمتر بشویم، با همتر باشیم...

کلبه جنگلی که رویاست، کلبه ساحلی هم. باید از همین پنجره ی کج و معوج ِ آپارتمان نگاهی به بیرون بیاندازیم. برگ های زرد و قرمز، خیس اند. نسیم  می وزد... بوی پاییز می آید. بیا کنارم بنشین .دستم را توی دست هایت بگیر. می لرزم! سردم است؟ بیا، با پشت دست هایت پاک کن خیسی چشم هایم را.   بیا تا  های های گریه کنم. از ته دل. از ته دل...

پاییز آمده.  دوستش دارم!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط ژولین سیفعلی مراد |

بلاخره چرخ فیلم بینی ما چرخید و ظرف چند روز اخیر توانستم دلی از عزا بیرون بکشم :

 تایگرلند      ،Sex and The city ، ... و این آخری  در بروژ .

اول : بی اغراق بگویم که  سکس و ...(برگردانش به فارسی نباید زیاد جالب از کار درآید) تغییرم داد. حالم خوب شد! فیلمی که به قول بعضی ها به شدت  مورد پسند خانم های محترم قرار می گیرد ، به شدت جذبم کرد. چیزی درآن نبود جززندگی،عشق ، نیویورک  و عشق به زندگی که همین آخری حال وهوایم را عوض کرد.

دوم:نیویورک جای خوبی است برای زندگی !

سوم :دیدن بدمن های دوست داشتنی روی پرده ی سینما (البته این روزهابهتر است بگوییم پرده سینمای خانگی) بیش از هر چیز دیگر حالم را جا می آورد. آدم های خاکستری قابل درک. این آخری ریموند( کالین فارل) بود. آدم کشی سردرگم ، با وجدانی درد آلود که طبق دستور رییس هری اقامتی اجباری در بروژ(یکی از شهرهای بلژیک که به خاطر کانال هایش معروف است) دارد.

آنچه فیلم را جذاب می کند ، گذشته از برخی اتفاقات غیرمنطقی ،غیر علت و معلولی و چسباندنی و همچنین خون و خشونت مشمئزکننده ،تصاویر زیبای شهر زیبای بروژ،موسیقی دل انگیز و از همه مهمتر حضور شخصیت های خلاف کار به شدت دوست داشتنی می باشد.از ریموند گرفته که از علت اقامتش در بروژ بی خبر است و در ابتدا جاذبه های توریستی شهر هم حالش را خوب نمی کند تا کِن چاقالو که به هر آدم  خوبی می برد الا یک آدم کش حرفه ای سنگدل، تا دخترک هنرپیشه بروژی که دستی هم درتیغ زدن توریست های بیشتر انگلیسی زبان دارد.

چهارم:بروژ لعنتی جای خوبی است برای مردن !

یا

Fucking Bruges is a lovely place for fucking dying!!!

 

بعد ازتحریر :

1)   فیلم را با لپ تاپ دیدم نه روی پرده سینمای خانگی حتا!!!

2)   از موسیقی،  چیزی سرم نمی شود و موسیقی  در بروژ احتمالا دل انگیز  است!!

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط ژولین سیفعلی مراد |