تبليغاتX
شلم شوربا
بازی ِ بادکنک، از تولد یکی از جوجه های فامیل شروع شد. بادکنک های رنگوارنگ ِ تولد را این طرف و آن طرف می پراندند و می خندیدند. ترکاندن آنها را هم بزرگترین آدم ِ خانواده شروع کرده بود و بعد، یکی پس از دیگری، بوم!... و دست آخر، سفید را گذاشتند تا جوجه ای که تولدش بود بترکاند و... همه شاد بودند.

... آخرین بادکنک را دو دستی قاپید و گذاشت جلوی پایش و نشست رویش. بلافاصله نترکید... وهمه بلند بلند خندیدند... و این چنین، عصر جمعه ای که بنا به طبیعتش دلگیر می نمود پر شد از شادی و خنده و این جور چیزها ...  و باکش نبود که تولد هفتاد سالگی ِ داییجان، همانی که آن بار، بادکنک ترکاندن را شروع کرده بود، گویای سپری شدن دورانی دیگر است. دوران آدم هایی که کم و بیش با هم آمده اند، بوده اند و سرانجام خواهند رفت.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 7:39 قبل از ظهر توسط ژولین سیفعلی مراد |