گفت:
"...امروز خیال داشتم کار کنم،
ولی پرنده ای قهوه ای بر درخت سیب می خواند،
و پروانه ای بر سر مزرعه می پرید،
و همه برگها مرا صدا می زدند،
وباد زمزمه کنان بر زمین می وزید،
و رنگین کمانی دست نورانی اش را به سویم دراز کرده بود،
و کار من زمین ماند..."
ریچارد لوگالی ین
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط ژولین سیفعلی مراد
|
به 120 که می رسید، صدای بوقش در می آمد و پایم شل می شد روی گاز. جاده که کفی باشد و آسمان تاریک، وقت خوبی است برای فکر و خیال، البته از نوع خوبش؛ این که وقتی به خانه ی خودت رسیدی چه می کنی. آن همه کتاب نخوانده روی هم تلنبار کرده ای برای همین وقت ها؛ که بهشان فکر کنی؛ لذت که فقط در خواندنشان نیست! ... به پهلو دراز می کشم و بالش را زیر سرم تا می کنم و به ده، بیست کتابی که از توی گنجه برداشته ام و چند تایی که درسفر خریده ام و دور و برم ریخته ام خیره می شوم؛ 120 را رد می کنم ... بوقش در نمی آید دیگر!!!
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط ژولین سیفعلی مراد
|
هنوز بهار است، عطر این اقاقیاها وقتی از دور و برشان می گذرم، هنوز آشفته ام می کند، درست مثل تو، وقتی که از سر کوچه پیدایت می شود؛ با آن چادر گلدار کوتاه که بوی یاس می دهد و موهای طلاییت را نصفه نیمه، پنهان می کند؛ با آن ساق های برنزی کشیده که چادرت را کوتاه تر جلوه می دهند؛ با آن صندل های شکلاتی که در ترکیب با ناخن های کشیده و بلوطی رنگ پایت زیباترین تصویر عالم را رقم می زنند.
من، همان جای همیشگی، به دیوار تکیه داده و زانو در بغل گرفته ام تا بیایی، نفس عمیق می کشم... عمیق... ریه هایم را از بوی تو پر و خالی می کنم. تو اما، نگاهت به دوردست هاست؛ می آیی و می روی و نمی بینی ام. درست مثل بهار...
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط ژولین سیفعلی مراد
|