خبر را در یکی از سایت ها خواندم. خشکم زد. نه... یک همچین آدمی ! ... مگر می شود بمیرد !
یاد خوشی ها و روزها افتادم، یادِ مادام بواری ... سرخ و سیاه و ژولین .... دارو دسته ی دلقک ها و مرگ قسطی .... و نقاشی ها، عکس ها و مجسمه ها .
راستی اگر او نبود، واقعن کسی پیدا می شد " در جستجوی زمان از دست رفته " را ترجمه کند، آن هم به این خوبی ! ....
نمی دانم !
...شنیدم که عمو جان رو در رو، به کاوه گفته با این کارش، خودش و زن و بچه اش را به خاک سیاه می نشاند و از این جور حرف ها. پدر اما، مدافع پر و پا قرص کاوه بود. هفته پیش پدر به من گفت کار درست را کاوه کرد، تو هم اگر به فکر آینده بچه ات بودی همین کار را می کردی.
از آن روز فکر کاوه و زندگی اش و زندگی ام و حرف پدر، همه و همه، یک لحظه هم از سرم بیرون نرفته است. حتا همه چیز را روی کاغذ آوردم. داشته ها و نداشته هایش را. چیزهایی که از دست داده و چیزهایی که به دست خواهد آورد. این که کار داشت و هفت هشت، ده سال سابقه. ماشین داشت. آپارتمان داشت آن هم توی ظفر، ته زرگنده... دیروز با رها، کُلی سر کاوه بحث وصحبت کردیم. رها، تنها دختر عموی کاوه و البته همکار من.... پدر و مادر، شیرینی ِ کاوه و رها را هم خورده بودند. آن وقت ها که من سربازی بودم. همیشه به رها می گفتم بابا، عقد تو و کاوه را توی آسمان ها بسته اند، چه ربطی به زمین دارد! روی زمین نازگل خانم را ساخته اند برای کاوه و تو هم که اصلا رهایی... آن قدر از کاوه گفتیم و گفتیم که دیگر رها سرم داد کشید که بی خیال بابا ! کاوه هر کاری کرده برای خودش کرده. حالا هم که همه چیز را ول کرده رفته حتمن کار درستی کرده. چون خودش خواسته، پس هیچ عیب و ایرادی ندارد. دست آخر هم تو چشم هام نگاه کرد و گفت به جای آنالیز ِ زندگی دیگران یک کمی هم شپش های خودت را بجور*. دیدم بی ربط نمی گوید...
... یاد باغ ییلاقی پدر بزرگ افتادم. همان جایی که اولین بار کاوه را دیده و با او همبازی شده بودم. یک گل مصنوعی گرفته بود دستش و آرام می گرفت طرف پروانه ها تا رویش بنشینند... و من تا سال ها بعد فکر می کردم پروانه ها روی گل های مصنوعی هم می نشینند...
* معنی ِ کاویدن می دهد.
نوه ی عموی پدرم آدم جالبی است. گرچه سه یا چهار بار بیشتر او را ندیده ام اما دور و نزدیک در جریان کارهاش بوده ام. از آن آدم هایی هست که توی فامیل و دوستان و آشنایان، همه درباره اشان اظهار نظر می کنند. عموی پدرم، یعنی پدر بزرگش می گفت کاوه خُل و چِل است. پدرم اسمش را گذاشته بود "جامعة العلوم ِ نیم وجبی". بچه محل هایشان سیفعلی کچل، صداش می زدند. مادرم برایش احترام ِ عجیب غریبی، قائل است. همکلاسی های دوره ی لیسانسش ( بچه های فلسفه دانشگاه تهران ) می گفتند حیف شد، اگر ول نمی کرد یک چیزی می شد تو مایه های اسپینوزا و همکلاسی های دوره ی فوق لیسانسش ( بچه های حسابداری دانشگاه آزاد واحد رودهن ) می گفتند بیست سال هم که بگذرد کاوه فرق ترازنامه و صورت سود و زیان را نخواهد فهمید. همکارهای بانکی اش هم او را آدم متوسط ُ الحال خوش شانسی می دانستند که یک جاییش به جایی بند است و به همین خاطر ترقی کرده. زنش ،نازگل خانم هم به مادر گفته بود، این فامیلتان نوبر است. صبح کله ی سحر بیدار می شود، نیم ساعت سر توالت می نشیند و سرمایه ی مارکس را می خواند. بعد می رود پارک، پیاده روی و بعد دوشی می گیرد و موقع رفتن به بانک، توی ماشین، یا باخ گوش می دهد یا بَروبَکس. عصر ها هم خسته و وا رفته از بانک برمی گردد و همینطور که روی مبل لم داده و سرش توی روزنامه هست خُروپُفش به هوا می رود. همیشه ی خدا هم ماشینش بوی ادکلن و سیگار می دهد!
و حالا بعد از تصمیم جسورانه ی کاوه، مردم بیشتر می گویند از او : سیاه ، سفید و گه گاه خاکستری...
ادامه دارد ....
پ.ن. واقعَن ادامه دارد!