...دیشب تلفنی با او صحبت کردم. حالش خوب بود. گفت یک کار جدید شروع کرده. یک چیزهایی درباره ی ققنوس و غَلیواژ می گفت که درست نفهمیدم . آمدم بگویم چرا پرت و پلا می گویی. حرفم را خوردم. گفتم حالا چی شده یاد این ها افتاده ای. چیزی نگفت.
صبح زود زنگ زدند که حکم را اجرا کرده اند، بیایید برای بردن جنازه. شوکه شده بودم. زنگ زدم به مژده که بیاید. محمود زل زده بود به دیوار اتاق . به او آب قند دادم. مژده که رسید دو تایی زیر بغل محمود را گرفتیم و از پله ها بردیمش پایین و گذاشتیمش توی ماشین. خیس عرق بود و لرز داشت. راه افتادیم. به چهار راه کاج که رسیدیم چراغ قرمز شد. نایستاد. پلیس افتاد دنبالمان. مژده اعتنایی نکرد. میدان اناری را که رد کردیم دیگر ندیدیمش پشت سرمان. اهمیتی نداشت. ده دقیقه بعد جلوی در بزرگ زندان بودیم. هیچ کس آنجا نبود الا پیرمردی که آن طرف، به دیوار تکیه داده بود وسیگار می کشید. یک قفس بزرگ گذاشته بود کنارش . پیاده شدیم. پرنده سیاهی گوشه قفس کز کرده بود. پیرمرد پا شد و آمد طرفمان و پرسید:
" ساعت ملاقات کی میشه؟"...
....