<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شلم شوربا</title>
<link>http://aranik.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 13:36:46 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>این روز ها</title>
<link>http://aranik.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>این روزها، گاه گاهی  فراموشم می شود که گه گاه چیزکی می نوشتم!... داستان هایم را هی می برم و هی می آورم و... آخر هیچ !... دلم برای شهر کتاب، تنگ نمی شود ! کتاب داستان هایم تو قفسه ها خاک می خورند ! سایه هایی بر سرم سنگینی می کنند ( نمی دانم) !.....    اسیر اعداد و ارقام شده ام ... هوایی شده ام ! ...بدجور هوای کاوه را کرده ام ( درست یا غلط ! ... بگذار هر جور می خواهد باشد)! همه چیز به هم خورده این روزها ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 13:36:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aranik&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>aranik</dc:creator>
<guid>http://aranik.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهدی سحابی</title>
<link>http://aranik.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;A&gt;&lt;IMG height=281 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.rfi.fr/actufa/images/119/Sahabi432.jpg&quot; width=432 border=0&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt;خبر را در یکی از سایت ها خواندم. خشکم زد. نه... یک همچین آدمی ! ... مگر می شود بمیرد ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاد خوشی ها و روزها افتادم، یادِ مادام بواری ... سرخ و سیاه و ژولین .... دارو دسته ی دلقک ها و مرگ قسطی .... و نقاشی ها، عکس ها و مجسمه ها .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; راستی اگر او نبود، واقعن کسی پیدا می شد &quot; در جستجوی زمان از دست رفته &quot; را ترجمه کند، آن هم به این خوبی ! ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دانم !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 08:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aranik&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>aranik</dc:creator>
<guid>http://aranik.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من،کاوه ...پروانه ها، رها</title>
<link>http://aranik.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;   ...شنیدم که عمو جان رو در رو، به کاوه گفته با این کارش، خودش و زن و بچه اش را به خاک سیاه می نشاند و از این جور حرف ها. پدر اما، مدافع پر و پا قرص کاوه بود. هفته پیش پدر به من گفت کار درست را کاوه کرد، تو هم اگر به فکر آینده بچه ات بودی همین کار را می کردی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  از آن روز فکر کاوه و زندگی اش و زندگی ام و حرف پدر، همه و همه، یک لحظه هم از سرم بیرون نرفته است. حتا همه چیز را روی کاغذ آوردم. داشته ها و نداشته هایش را. چیزهایی که از دست داده و چیزهایی که به دست خواهد آورد. این که کار داشت و هفت هشت، ده سال سابقه. ماشین داشت. آپارتمان داشت آن هم توی ظفر، ته زرگنده... دیروز  با رها، کُلی سر کاوه بحث وصحبت کردیم. رها، تنها دختر عموی کاوه و البته همکار من.... پدر و مادر، شیرینی ِ کاوه و رها را هم خورده بودند. آن وقت ها  که من سربازی بودم. همیشه به رها می گفتم  بابا، عقد تو و کاوه را توی آسمان ها بسته اند، چه ربطی به زمین دارد! روی زمین نازگل خانم را ساخته اند برای کاوه و تو هم که اصلا رهایی... آن قدر از کاوه گفتیم و گفتیم که دیگر رها سرم داد کشید که بی خیال بابا ! کاوه هر کاری کرده برای خودش کرده. حالا هم که همه چیز را ول کرده رفته حتمن کار درستی کرده. چون خودش خواسته، پس هیچ عیب و ایرادی ندارد. دست آخر هم  تو چشم هام نگاه کرد و گفت به جای آنالیز ِ زندگی دیگران یک کمی هم شپش های خودت را بجور*. دیدم بی ربط نمی گوید... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  ... یاد باغ ییلاقی پدر بزرگ افتادم. همان جایی که اولین بار کاوه را دیده و با او همبازی شده بودم. یک گل مصنوعی گرفته بود دستش و آرام می گرفت طرف پروانه ها تا رویش بنشینند... و من تا سال ها بعد فکر می کردم پروانه ها روی گل های مصنوعی هم می نشینند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   &lt;FONT size=1&gt;* معنی ِ کاویدن می دهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 05:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aranik&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>aranik</dc:creator>
<guid>http://aranik.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت یکی از سیفعلی مراد ها</title>
<link>http://aranik.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;   نوه ی عموی پدرم آدم جالبی است. گرچه سه یا چهار بار بیشتر او را ندیده ام اما  دور و نزدیک  در جریان کارهاش بوده ام. از آن آدم هایی هست که توی فامیل و دوستان و آشنایان، همه درباره اشان اظهار نظر می کنند.                                                                                                                           عموی پدرم، یعنی  پدر بزرگش می گفت کاوه خُل و چِل است. پدرم اسمش را گذاشته بود &quot;جامعة العلوم ِ نیم وجبی&quot;. بچه محل هایشان &lt;B&gt;سیفعلی کچل&lt;/B&gt;، صداش می زدند. مادرم برایش احترام ِ عجیب غریبی، قائل است. همکلاسی های دوره ی لیسانسش ( بچه های فلسفه دانشگاه تهران ) می گفتند حیف شد، اگر ول نمی کرد یک چیزی می شد تو مایه های &lt;B&gt;اسپینوزا &lt;/B&gt; و همکلاسی های دوره ی فوق لیسانسش ( بچه های حسابداری دانشگاه آزاد واحد رودهن ) می گفتند بیست سال هم که بگذرد کاوه فرق ترازنامه و صورت سود و زیان را نخواهد فهمید. همکارهای بانکی اش هم او را آدم متوسط ُ الحال خوش شانسی می دانستند که یک جاییش به جایی بند است و به همین خاطر ترقی کرده. زنش ،نازگل خانم هم  به مادر گفته بود، این فامیلتان نوبر است. صبح کله ی سحر بیدار می شود، نیم ساعت سر توالت می نشیند و &lt;B&gt;سرمایه&lt;/B&gt;  ی &lt;B&gt;مارکس&lt;/B&gt; را می خواند. بعد می رود  پارک، پیاده روی و بعد دوشی می گیرد و موقع رفتن به بانک، توی ماشین،  یا  &lt;B&gt;باخ&lt;/B&gt;  گوش می دهد یا &lt;B&gt;بَروبَکس&lt;/B&gt;. عصر ها هم خسته و وا رفته از بانک برمی گردد و همینطور که روی مبل لم داده و سرش توی روزنامه هست خُروپُفش به هوا می رود. همیشه ی خدا هم ماشینش بوی ادکلن و سیگار می دهد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  و حالا بعد از تصمیم جسورانه ی کاوه، مردم بیشتر می گویند از او :  سیاه ، سفید و گه گاه خاکستری...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ادامه دارد ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن. واقعَن ادامه دارد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 04:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aranik&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>aranik</dc:creator>
<guid>http://aranik.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معجزه!</title>
<link>http://aranik.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description> آن قدر تلخ و سیاه بودم که ترجیح دادم ننویسم. امروز اما خوبم ! گرچه سرماخوردگی امانم را بریده و روزهای آخر تابستان را کمی زمستانی کرده (!) ، اما خوبم. دلیل؟ نمی دانم!... خوب پا شدم امروز صبح.... شاید فهمیدم چرا !!! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب فیلم دیدم . بیدار و سر ِ پا تا نیمه های شب با گوشی توی گوش و صدای بلند... و مزه ی ملسش را هنوز مزمزه می کنم و شادم. عجب معجزه ای !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی فیلم ها کاری می کنند که از هیچ روانکاو  و  روانکوفت و روانخواهی بر نمی آید! همان کاری که گاهی کتاب، نقاشی، عکس و ... می کند. همان ها که علی جشن بیکران می داندشان...                 &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;LOVE IS A MANY-SPLENDORED THING  کار ِ  هنری کینگ،با بازی  ویلیام هولدن ِ دوست داشتنی و جنیفر جونز. و چقدر متفاوت بودند آدم های ابتدای قرن با آدم های انتهای آن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;I&gt;و عشق این گونه نبود...&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;I&gt;&lt;/I&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;BR&gt;Love is a many-splendored thing&lt;BR&gt;It&apos;s the April rose that only grows in the early spring&lt;BR&gt;Love is nature&apos;s way of giving a reason to be living&lt;BR&gt;The golden crown that makes a man a king&lt;BR&gt;Once on a high and windy hill&lt;BR&gt;In the morning mist two lovers kissed and the world stood still&lt;BR&gt;Then your fingers touched my silent heart and taught it how to sing&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;Yes, true love&apos;s a many-splendored thing&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/EM&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 06:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aranik&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>aranik</dc:creator>
<guid>http://aranik.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمانه</title>
<link>http://aranik.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;- مرد : آخ آخ آخ... ۵ شهریور گذشت و یادمان رفت !&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;- زن : چی رو ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;- مرد : سالگرد ازدواجمونو دیگه !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;- زن : قربون حواس جمع ، عزیز آقا ... سالگرد ازدواجمون  ۵ اردیبهشت بود !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 08:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aranik&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>aranik</dc:creator>
<guid>http://aranik.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلخ و تلخ</title>
<link>http://aranik.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;  زمان و زمینمان این روزها و شب ها ، به هم ریخته. دیشب،  نیمه های شب، توی تاریکی، نیم ساعتی زانو در بغل، روی مبل نشسته بودم خیره به سایه روشن در و دیوار خانه.  آویزان و بد خُلق  و ضد ِ آدم !  سر دخترک  داد زده بودم و گرفتار عذاب و پشیمانی ...                &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  سر شب، دراز کش روی تخت،  پرسپولیس ِ ساتراپی را می دیدم که آمد و خوابید پهلویم. یکی از گوشی ها را توی گوشش گذاشتم. دستهای کوچولویش را دو طرف چانه اش ستون کرد و مشغول تماشا شد. بعد هی وول خورد. این وَرم ... آن وَرم ... دست آخر نشست روی پشتم . فیلم تمام شد. پا شد و از اتاق رفت بیرون. از او خواستم چراغ را خاموش کند. برگشت و خاموشش کرد. مسواک نزده، چشمهایم را بستم و  لحاف و بالش ها را کشیدم رویم و مچاله شدم. خواب نرفتم. تلخ تر شده بودم.   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دعوای مادر و دختر بالا گرفت. نمی خواست توی اتاقش بخوابد. عادت کرده بودیم شب ها پیش هم بخوابیم و حالا جدایی آسان نبود و البته برای ما  بیشتر ! و آدم بزرگ ها این عادت را بد می دانستند. قرار گذاشتیم هر شب یکی مان پایین تختش بخوابد تا عادت از سرمان برود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;... با گریه آمد و خوابید کنارم. کنار من ِ تلخ ِ بد خلق. برگرداندمش توی اتاقش و سرش داد زدم که باید توی تخت خودت بخوابی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن قدر گریه کرد تا به خواب رفت. چراغ ها را خاموش کردم و نشستم روی مبل.  نیم ساعت گذشت.  پاشدم و مسواک زدم. رفتم بالای سرش و پیشانی اش را بوسیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما حق نداریم سر تو داد بزنیم، هر چه قدر که تلخ باشیم. &lt;/P&gt;ما را ببخش دخترم </description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 11:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aranik&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>aranik</dc:creator>
<guid>http://aranik.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما آدم ها !!!</title>
<link>http://aranik.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جایی خوانده بودم ... از تجربه لذت آور همینگوی ... شرکت در یک مسابقه ی گاو بازی در اسپانیا(فستیوالی که هر سال در شهر پامپلونا برگزار می شود)، از همان هایی که چند تا گاو قوی هیکل را ول می کنند توی کوچه خیابان ها و آدم ها می افتند جلویشان ... می دوند ... گاهی گاوها سر می خورند و ولو می شوند روی زمین و گاهی آدم ها زیر دست و پای گاوها له و لورده می شوند ... همینگوی تاکید کرده بود تا تجربه نکنید شور و حال غریب و لذت عجیبش را درک نمی کنید.... اما به غیر از این مراسم مفرح خیابانی، مراسم سنتی گاوبازی در اسپانیا روی دیگری هم دارد... زمانی که جمعیتی توی استادیومی  گرد هم می آیند تا از نزدیک شاهد جدال نابرابر و خونین  ماتادورها (قاتل ها) و گاو ها باشند. زمانی که ماتادور(قاتل) ِ خوش لباس به همراه بقیه آدم هایش ( کوادریلا ) در سه مرحله  گاو نر را با آن یال و کوپالش به خاک و خون می کشند... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شیپورها به صدا در می آیند. ماتادور و دستیارانش پیش تماشاچیان رژه می روند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 326px; HEIGHT: 257px&quot; height=412 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.stopbullfighting.org.uk/graphics/banderillas.jpg&quot; width=600 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جنگ  آغاز می شود ... ماتادور در اولین قدم چشم در چشم گاو نر می دوزد... گاو  یورش می برد به شنل های رنگ و وارنگ ... و خنجر هاست که بر پشتش فرود می آید ...با دسته های رنگارنگ... خون بیرون می زند از زخم ها و گاو همچنان می جنگد ... پیکادورها هم سوار بر اسب  ماتادور را یاری می کنند و نیزه بر ستون فقرات گاو خون آلود فرو می کنند... و جنگ ادامه دارد... دیگر گاو از تاب و توان افتاده و خون داغ و سرخ رنگ از پهلوهایش جاریست که مرحله سوم آغاز می شود... ماتادور با شنل قرمز و شمشیری طلایی روبرویش ژست می گیرد... گاو تلو تلو می خورد... ماتادور شمشیر را پیروزمندانه بر قلب گاو فرو می آورد... گاو نقش زمین می شود... شادی و هیاهوی بی حد تماشاچیان... ماتادور کلاه از سر بر می دارد و مقابلشان تعظیم می کند... و دست آخر نعش گاو تیره بخت را با طناب به اسبان می بندند و از میدان بیرون می برند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیشب همین صحنه ها را از کانال آرته دیدم و حالم بد شد. می گویند محیط زیستی های آنجا مدام اعتراض می کنند به این بی رحمی آشکار اما تا به حال زورشان به این سنت پرهیجان باستانی و ملی که جاذب گردشگر و &lt;STRONG&gt;پول&lt;/STRONG&gt; است نرسیده !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یادم آمد ما  آدم ها، گاهی به همنوع خود هم رحم نمی کنیم؛ می زنیم و می بندیم و می کشیم !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید هم یک روزی بیاید که ما آدم ها حتی فکرش را هم نکنیم که می شود گاوها را زد، دواند  و یا کشت!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر گاو بودم ترجیح می دادم توی هند به دنیا بیایم تا اسپانیا !!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 15:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aranik&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>aranik</dc:creator>
<guid>http://aranik.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پشتواره</title>
<link>http://aranik.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بساطش را کنار جدول خیابان روی یک پارچه ارغوانی پهن کرده بود. جفت و ناجفت، کفش و صندل های زنانه دست دوم و شاید هم دست سوم  را بی هیچ نظمی ریخته بود روی پارچه. تکیه زده بود به نارون آفت زده و چپ چپ نگاهم می کرد. دوربین را که به طرفش گرفتم خودش را جمع و جور کرد و زل زد تو چشم هام. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نزدیک تر شدم. همیشه تصاویر دختر بچه های هفت هشت ساله برایم نماد معصومیت و بدبختی بود. حالا خودم را جلوی یک نمونه ی واقعی اش می دیدم. گوشه ی پارچه ارغوانی را انداخت روی لنگه کفش سفید پاشنه بلند و نیم خیز شد. فاصله امان تنها دو متر بود. صدای قلبش را می شنیدم انگار. یعنی غریبه ها این قدر ترسناک هستند! حالا دیگر پا شده بود. موتورسیکلت ایژ کنارمان ایستاد، غیژ غیژی کرد و مردی با لباس بلوچی از آن پیاده شد. اعتنایی نکردم. زانوی راستم را روی زمین ستون کردم  و عکس گرفتم. دخترک گره روسری اش را محکم کرد و گالش های قرمز اش را که به درخت آویخته بود برداشت و همین طور بی جوراب پا کرد. چهار گوشه پارچه را روی هم انداخت و گره اشان زد توی پشتواره طلایی چپاند. مرد بلوچ نزدیک تر شد. سایه اش افتاده بود روی سرم. دخترک پشتواره را انداخت روی دوشش و دوید به طرف ورودی بازار. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 10:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aranik&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>aranik</dc:creator>
<guid>http://aranik.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>!!!</title>
<link>http://aranik.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=6&gt;!!!  searching for signal&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 12:00:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aranik&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>aranik</dc:creator>
<guid>http://aranik.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
