معجزه!

 آن قدر تلخ و سیاه بودم که ترجیح دادم ننویسم. امروز اما خوبم ! گرچه سرماخوردگی امانم را بریده و روزهای آخر تابستان را کمی زمستانی کرده (!) ، اما خوبم. دلیل؟ نمی دانم!... خوب پا شدم امروز صبح.... شاید فهمیدم چرا !!!

دیشب فیلم دیدم . بیدار و سر ِ پا تا نیمه های شب با گوشی توی گوش و صدای بلند... و مزه ی ملسش را هنوز مزمزه می کنم و شادم. عجب معجزه ای !

گاهی فیلم ها کاری می کنند که از هیچ روانکاو  و  روانکوفت و روانخواهی بر نمی آید! همان کاری که گاهی کتاب، نقاشی، عکس و ... می کند. همان ها که علی جشن بیکران می داندشان...                 

LOVE IS A MANY-SPLENDORED THING  کار ِ  هنری کینگ،با بازی  ویلیام هولدن ِ دوست داشتنی و جنیفر جونز. و چقدر متفاوت بودند آدم های ابتدای قرن با آدم های انتهای آن.

و عشق این گونه نبود...

 


Love is a many-splendored thing
It's the April rose that only grows in the early spring
Love is nature's way of giving a reason to be living
The golden crown that makes a man a king
Once on a high and windy hill
In the morning mist two lovers kissed and the world stood still
Then your fingers touched my silent heart and taught it how to sing

Yes, true love's a many-splendored thing

 

زمانه

- مرد : آخ آخ آخ... ۵ شهریور گذشت و یادمان رفت !

- زن : چی رو ؟

- مرد : سالگرد ازدواجمونو دیگه !

- زن : قربون حواس جمع ، عزیز آقا ... سالگرد ازدواجمون  ۵ اردیبهشت بود !!!

تلخ و تلخ

  زمان و زمینمان این روزها و شب ها ، به هم ریخته. دیشب،  نیمه های شب، توی تاریکی، نیم ساعتی زانو در بغل، روی مبل نشسته بودم خیره به سایه روشن در و دیوار خانه.  آویزان و بد خُلق  و ضد ِ آدم !  سر دخترک  داد زده بودم و گرفتار عذاب و پشیمانی ...                

  سر شب، دراز کش روی تخت،  پرسپولیس ِ ساتراپی را می دیدم که آمد و خوابید پهلویم. یکی از گوشی ها را توی گوشش گذاشتم. دستهای کوچولویش را دو طرف چانه اش ستون کرد و مشغول تماشا شد. بعد هی وول خورد. این وَرم ... آن وَرم ... دست آخر نشست روی پشتم . فیلم تمام شد. پا شد و از اتاق رفت بیرون. از او خواستم چراغ را خاموش کند. برگشت و خاموشش کرد. مسواک نزده، چشمهایم را بستم و  لحاف و بالش ها را کشیدم رویم و مچاله شدم. خواب نرفتم. تلخ تر شده بودم.  

دعوای مادر و دختر بالا گرفت. نمی خواست توی اتاقش بخوابد. عادت کرده بودیم شب ها پیش هم بخوابیم و حالا جدایی آسان نبود و البته برای ما  بیشتر ! و آدم بزرگ ها این عادت را بد می دانستند. قرار گذاشتیم هر شب یکی مان پایین تختش بخوابد تا عادت از سرمان برود.

... با گریه آمد و خوابید کنارم. کنار من ِ تلخ ِ بد خلق. برگرداندمش توی اتاقش و سرش داد زدم که باید توی تخت خودت بخوابی.

آن قدر گریه کرد تا به خواب رفت. چراغ ها را خاموش کردم و نشستم روی مبل.  نیم ساعت گذشت.  پاشدم و مسواک زدم. رفتم بالای سرش و پیشانی اش را بوسیدم.

ما حق نداریم سر تو داد بزنیم، هر چه قدر که تلخ باشیم.

ما را ببخش دخترم