اگر می خندم ...

... و اگر به هر تنابنده ای می خندم

از آن روست، که از گریستن باز مانده ام

                                                (دون ژوان - لرد بایرون)

پاییز

همین که چند روز تهران نبودیم فرصتی شد برای او، تا بیاید. همان است که می دانید؛ وقتی رفتیم نبود و چون بازگشتیم بود. حالا هم که چشم ها را بسته ایم و دل به دلش داده ایم و با نوازش هایش در خلسه ای چند ساله انگار فرو خفته ایم.  گاه  چشم ها را می گشاییم، خبری نیست در این دنیای پر آشوب که جدید باشد. فقط یک نگرانی که گاه و بی گاه به سراغمان می آید که آن هم باز چیز جدیدی نیست؛ که سال هاست همراه او می آید و دستی به سر و گوشمان می کشد. سه بار، چهار بار، پنج بار، ... چشم باز و بسته می کنیم و تمام... خلاص.  می رود، مانند همه چیزهای دیگر که ماندنی نیستند. می رود و گاه چند نفری از ما را هم با خودش می برد. یک سال دیگر باز می گردد، همان وقت که خماریم و باز نشئه مان می کند و ما فراموش می کنیم بود و نبود را و ...

این قصه تکراری ست انگار