این روز ها
این روزها، گاه گاهی فراموشم می شود که گه گاه چیزکی می نوشتم!... داستان هایم را هی می برم و هی می آورم و... آخر هیچ !... دلم برای شهر کتاب، تنگ نمی شود ! کتاب داستان هایم تو قفسه ها خاک می خورند ! سایه هایی بر سرم سنگینی می کنند ( نمی دانم) !..... اسیر اعداد و ارقام شده ام ... هوایی شده ام ! ...بدجور هوای کاوه را کرده ام ( درست یا غلط ! ... بگذار هر جور می خواهد باشد)! همه چیز به هم خورده این روزها ....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۸ ساعت ۵:۷ ب.ظ توسط ژولین سیفعلی مراد
|
از من پرسیده ای زندگی چیست. مثل اینکه بپرسی هویج چیست؟