بهار ِ ما
از پس زمستانی نه چندان سرد
از پس شب های تاریک و طولانی
از پس اضطراب و افسردگی
بلاخره، آمد بهار
زنده ام و دلبسته ی سر خوشی های کوچک...
...حال که مانده ام و بهار آمده، بر سر سفره رنگین ِ ادبیات
با لذتی بی حدّ، دست و پا به تنبلی سپرده ام و دل به عشق ...
....
ساقیا بر خیز و دردِه جام را
خاک بر سر کن غم ایّام را
ایدون باد
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۲:۰ ب.ظ توسط ژولین سیفعلی مراد
|
از من پرسیده ای زندگی چیست. مثل اینکه بپرسی هویج چیست؟