اُریجینال

 لنگه کتانی سفیدت را یادت هست؟  

 گم نشده بود، همین  جاست ، زیر بالشم !

 تنها چیزی بود که توانستم از تو بدزدم! ...

 حالا از تو فقط همین مانده، با بندی پوسیده. آخر سی سال کم نیست!  

 و من چقدر خوش حالم!  

  هنوز می توانم لمسش کنم،... می توانم در آغوش کشانمش شب ها ... می توانم ببویمش... چه خوش بوست، اُریجینال است آخر

ولتاوا

تو همان ولتاوایی که با ناز و عشوه، خودت را میان شهر، نقش زمین کرده ای، و من، جهانگردی پریشان که روزها، خستگی ناپذیر، اندامت را بالا و پایین می روم و شب ها مسحور زیباییت،سرخوشانه رویای فردای با تو بودن را در تک تک سلول هایم جاری می کنم.

 

*ولتاوا، رودی ست که از میان پراگ می گذرد.