روشنی و نیستی
خاطره ات را گم کرده ام
پیری ست یا دردِ بی درمان؟
نزدیک می شوم گاهی، کورسویی یافته ام انگار
و بی تاب، ابرها را می زنم کنار
با همین دستم،
دست آخر
تاریکی ست و خاموشی
و بعد روشنی ست و نیستی
و من باکم نیست،
هنوز ذره زمانی باقی ست
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۵:۲ ب.ظ توسط ژولین سیفعلی مراد
|
از من پرسیده ای زندگی چیست. مثل اینکه بپرسی هویج چیست؟