خاطره ات را گم کرده ام

 پیری ست یا دردِ بی درمان؟

 نزدیک می شوم گاهی، کورسویی یافته ام انگار

و بی تاب، ابرها را  می زنم کنار

با همین دستم،

دست آخر

 تاریکی ست و خاموشی

و بعد روشنی ست  و نیستی

 و من باکم نیست،

 هنوز ذره زمانی باقی ست